|
حاشیه های کلاس درباره وبلاگ ![]() بروبچه های IT ورودی 90 - دانشگاه کردستان آخرین مطالب چهارشنبه دهم اسفند 1390 :: 0:36 :: نويسنده : علی کلهر
بچه ها این قسمت رو واسه این گذاشتیم که هر کی حرفی، شعری، پیشنهادی ... داشت اینجا بنویسه تا دیگه پیشنهاد ها یا نظراتی مثل همین رفتن به آبیدر دیگه الکی تو مطلب هایی که ربطی به اونا ندارن پخش نشن ودیگه تو هر نوشته ای فقط راجع به خودش نظر بدید
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 :: 23:45 :: نويسنده : سامان نصیری
میانگین سرعت اینترنت در 50 کشور برتر در ضمینه اینترنت...
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 :: 15:10 :: نويسنده : فاطمه سادات موسوی
انقد که بی ربط از رشته و درسمون پست یا حتی لینک گذاشتم این بار به تقاضای بچه ها یه لینکه امنیت اطلاعات گذاشتم امیدوارم مفید باشه: http://itmsecurity.blogfa.com/ لینکو دیدید،برید ادامه مطلب :) ادامه مطلب ... دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 :: 15:39 :: نويسنده : عرفان رحمانی
چند تا سوال ساده :
عدد 30 را به نیم تقسیم کرده و عدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد . بعضی از ماه ها 30 روز دارند و بعضی 31روز و اما یک معما شنبه بیست و ششم اسفند 1391 :: 23:4 :: نويسنده : سامان نصیری
همزمان با سالگرد بمباران حلبچه،
صبح امروز صدها نفر با پوشیدن کلاه سفید به نشانه صلح خواهی در خیابانهای
این شهر تظاهرات کرده و بر سر مزار قربانیان این فاجعه انسانی حضور یافتند
و با قرائت فاتحه یاد و خاطره آنها را گرامی داشتند.
![]() ادامه مطلب ... یکشنبه بیستم اسفند 1391 :: 12:28 :: نويسنده : سعيده احمدﯼ
قاصدک آمده بود.و چه سرگردان بود.گفتم او را چه خبر آوردی؟هیچ نگفت
گفتم آیا خبر از کوی نگارم داری؟هیچ نگفت. گفتمش خبر عهد و وفا ...؟ آه چه شد؟چه شد ای قاصدک بی خبرم؟ لب گشود و گفت این بار آمدم تا خبری را ببرم.گفته آن یار که نزد تو بیایم و بپرسم از تو... زندگی چیست؟عشق کجاست؟و چقدر این عشق به حقیقت نزدیک است؟ گفتمش پس بشنو آنچه من میگویم و ببر آن را نزد او بی کم و کاست.زندگی را هرکس به طریقی بیند...یکی از دل...یکی از عقل...یکی از احساس.دیگری با شعر...آن یکی با پرواز! گفته اند زندگی حسی ست از غربت مرغان مهاجر و چه زیبا گفتند.تو به آن یار بگو زندگی باران است.زندگی دریاست... زندگی یاس قشنگیست که دل میبوید.زندگی راز شگفتیست که جان میجوید. زندگی عزم سفر کردن دل در ره معشوق است.زندگی آبی دریاست و عشق...غرق دریا شدن است. ولی ای دوست بدان میتوان غرق نشد.میتوان ماهی این دریا شد.شاد و خرم به شنا پرداخت.شرطش آن است که عاشق نشویم.جای آن از ته دل، از سر جان...همه را دوست بداریم.همه چیز و همه کس...همه نقش و همه رنگ...همه شادی همه غم. به خودم آمدم و دیدم من ، قاصدک دیگر نیست.و نمیدانم از کی با خودم حرف زدم.و صد افسوس که آخر نشنید از من: زندگی انگوری ست!دانه دانه باید خورد آن را...!زندگی خاطر دریایی یک قطره در آرامش رود...زندگی حس شکوفایی یک مزرعه در باور بذر...زندگی باور دریاست در اندیشه ماهی در تنگ...! زندگی فهم نفهمیدن هاست...! زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود...تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست.فرصت بازی این پنجره را دریابیم.آسمان ، نور، خدا ، عشق ، سعادت، با ماست. در نبندیم به نور.در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم.پرده از ساحت دل برگیریم.رو به این پنجره با شوق سلامی بکنیم.
چت روم درست شده
پ.ن.۱ حاضرم شرط ببندم هیچوقت دیگه رونق نمیگیره
پ.ن.۲ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 :: 13:53 :: نويسنده : عاطفه آراسته
مدتی است شهر اشتوتگارت در آلمان مرکز
رسانه ای جالبی را که به عنوان کتابخانه
شهر معرفی شده، افتتاح نموده است. این
کتابخانه با طراحی شگفت انگیز و زیبایش،
محیطی پر از رنگ های طبیعی را برای کتاب
ها و بازدید کن Architect: Yi Architects Location: Stuttgart,Germany
Opening Ceremony: October 21, 2011
ادامه مطلب ... سه شنبه هشتم اسفند 1391 :: 15:43 :: نويسنده : علی کلهر
تموم جانوران وقت جفت گیریشون که میشه میرن جفت میگیرن ! و اما ایرانیا وقتی طبق احتیاجات طبیعی نیاز به جُفت پیدا می کنن : ... ۲۰ سالگی : آخه تو از زندگی چی میفهمی جوجه ؟! ۲۱ سالگی : تحصیلات داری آخه ؟ به چه رویی میخوای بری زن بستونی ؟ ۲۲ سالگی : ( داخل دانشگاه ) : با شمام ، خانوم و آقا ، تشریف بیارین حراست ۲۳ سالگی :هنوز در حال ادامه تحصیلات ۲۴ سالگی (بعد گرفتن لیسانس): تحصیلات داری آخه ؟ به چه رویی میخوای بری زن بستونی ؟ ۲۵ سالگی ( مشغول گذروندن ارشد ) : با شمام ، خانوم و آقا ، تشریف بیارین حراست ۲۶ سالگی : هنوز در حال ادامه تحصیلات ۲۷ سالگی : بدو برو سربازی تا سر حال بیای . ۲۸ سالگی :به علت وجود مواد بهداشتی در غذا ، عملاً نیاز میپَره ! ۲۹ سالگی :( پایان سربازی ) : شغلت کو ؟ کارت کو ؟ پس اندازت کو ؟ ۳۰ سالگی : دلار رفته بالا ، سکه رفته بالا ، زن گرفتن دیگه به صرفه نیس . هم خودم بدبخت میشم ، هم زنم ۳۱ سالگی : کی حال ازدواج داره دیگه ؟ … بیخیال ! ۳۲ سالگی … !! سه شنبه هشتم اسفند 1391 :: 11:7 :: نويسنده : مهسا عبدالرضایی
سلام بچه ها خیلی خوشحالم که بعد از ۹ماه تونستم همتون رو ببینم از بچه ها مخصوصا الهه و نیره و سمیه و مائده تشکر مخصوص میکنم که این دو روز تحملم کردن این گل برا شما ۴تاس همتون رو دوست دارم تقدیم به همه بچه ها
چهارشنبه دوم اسفند 1391 :: 12:15 :: نويسنده : عاطفه آراسته
سوگند به روز وقتی نور میگیرد و به شب وقتی آرام میگیرد که من نه تو را رها کرده ام و نه با تو دشمنی کرده ام.(ضحی 1-2) افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی.(یس 30) و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام 4) و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام.(انبیا 87) و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری.(یونس 24 ) ادامه مطلب ... یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 :: 10:39 :: نويسنده : علی کلهر
سال ۱۲۸۰ : مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی ؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی !!! تو غلط می کنی !!! تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟ زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها ! شکر خورد. !!! دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده… مرد (با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدون درد می کشمت… !!! – بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه … سال ۱۳۳۰ : مرد : چی؟ دانشسرا ؟؟ (همون دانشگاه خودمون) حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم… زن: آقا، تورو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ… مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم . یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کنی… – بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه … سال۱۳۸۰ : مرد: کجا ؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مثه جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من… تو رو… می کشم… زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا). مرد: من… اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه… نه… نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره… !!! (لطفا بد برداشت نکنید !!! ) سال ۱۴۰۰ : زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه… بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو میبخشه !!! جمعه بیستم بهمن 1391 :: 22:8 :: نويسنده : سامان نصیری
قرار نبود تا یه نم بارون زد، دست پاچه شیم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شیم... قرار نبود این قدر صفت و مصنوعی شیم که از ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آوازهای مصنوعی، دغدغه های مــصنــــوعی... استفاده کنیم. ![]()
ادامه مطلب ... بچه ها دیروز خبردار شدم پدربزرگ همکلاسی خوبمون خانم سعیده احمدی فوت کردن
خیلی دیر شد خانم احمدی تسلیت عرض میکنم سه شنبه هفدهم بهمن 1391 :: 9:41 :: نويسنده : علی کلهر
Lee Charie از بالکن با سر به زمین افتاد؛ اما نمرد. این شهروند ۳۲ ساله انگلیسی از بالکن هتلی در جزیره Koh Tao تایلند با سر به زمین خورد(خدا میدونه اون پایین چی دیده که با سر براش شیرجه رفته پزشکان دو روز او را در یک استخر شنا نگهداری کردند در حالی که هیچ نشانه ای از زندگی در او نبود لی دو هفته بعد به بریتانیا بازگشت در حالی که پزشکان تکه های خورد شده از مغزش را در جعبه ای استریل همراه او فرستادند. او در وطن، سر به تیغ جراحان سپرد تا زندگی ادامه داشته باشد!(ببین وقتی نیتت پاک باشه . خدا خودش مراقبت هست.). حالا کیا میان بریم تایلند؟ نترسید هیچ اتفاقی نمیفته
سه شنبه نوزدهم دی 1391 :: 14:28 :: نويسنده : شاهو خدری
>>>>>جدید<<<<< سلام لینک دانلود سوالایی که بچه ها از ارائه هاشون طرح کردند رو پایین همین پست میذارم (جا داره گلایه ی خودم رو ارائه ی اونایی کنم که حداقل سوالاشونم نفرستادن) وارد لینک بشید و روی لینک دانلودش کلیک کنید موفق باشید سوالات حامد احمدیان رو در بخش نظرات همین پست میتونید ببینید بقیه دوستانی هم که سوالاشونو نفرستاده بودن "لطف کنن" و سوالاشونو با ما به اشتراک بگذارند یکشنبه سوم دی 1391 :: 10:50 :: نويسنده : سعيده احمدﯼ
حسنی نگو جوون بگو علاف و چش چرون بگو موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه نه سیما جون ،نه رعنا جون نه نازی و پریسا جون هیچ کس باهاش رفیق نبود تنها توی کافی شاپ نگاه می کرد به بشقاب ! باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟ نه نمی رم نه نمی رم به دخترا دل می بازی ؟! نه نمی دم نه نمی دم گل پری جون با زانتیا ویبره می رفت تو کوچه ها گلیه چرا ویبره میری ؟ دارم میرم به سلمونی که شب برم به مهمونی گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین یه کمی به من سواری می دی ؟! نه که نمی دم چرا نمی دی ؟ واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم اما تو چی ؟ نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه در واشد و پریچه با ناز اومد توو کوچه پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟ مامان پری ،از اون بالا نگاه می کرد توو کوچه را داد زد وگفت : اوی ! بی حیا برو خونه تون تورا بخدا دختر ریزه میزه حسابی فرز وتیزه اما تو چی ؟ نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه نازی اومد از استخر تو پوپکی یا نازی ؟ من نازی جوانم میای بریم کافی شاپ؟ نه جانم چرا نمی ای ؟ واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب اما تو چی ؟ نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه حسنی یهو مثه جت رسید به یک کافی نت ان شد ورفت تو چت رووم گپید با صدتا خانووم! هیشکی نگفت کی هستی ؟ چی کاره ای چی هستی ؟ تو دنیای مجازی علافی کرد وبازی خوشحال وشادمونه رفت ورسید به خونه باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟ اره می خوام اره میخوام چاهارتا شرعن بگیرم ؟ اره می خوام اره میخوام حسنی اومد موهاشو یه خورده ابروهاشو درست وراست وریس کرد رفت و توو کوچه فیس کرد یه زن گرفت وشاد شد زی ذی شد و دوماد شد شنبه دوم دی 1391 :: 9:51 :: نويسنده : فاطمه سادات موسوی
بچه ها برید یه سر به این وبلاگه بزنید!!! خداییش خیلی قشنگه. http://www.soheilsasan.blogfa.com/ به نظرم نظراتتون بعداز دیدنش جالب و خوندنی باشه
یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 :: 12:21 :: نويسنده : شاهو خدری
سلام همونطور که در کلاس گفته شد قراره همه ی ارائه های بچه های کلاس رو جمع کنیم و بذاریم روی همین وبلاگ برای دانلود سایرین پس لطفا فایلهای PPT و DOCتون رو همزمان به صورت یک فایل زیپ هرچی زودتر برام بفرستید تا سوالاشونو جدا کنم و به صورت یک فایل جدا دراختیارتون قرار بدم ایمیل هامو توی بخش نظرات همین پست مینویسم لطفا کسایی که اکانت یاهو دارن به یاهوم و جیمیلی ها به جیمیلم ایمیل بدن در ضمن من برای هر ایمیلی که دریافت میکنم پاسخ میفرستم بچه هایی هم که نمیخوان اسلایدشون گذاشته بشه برای دانلود { :( } خب حقشونه و حداقل سوالا و جواباشونو برام بفرستن ولی حتی الامکان به صورت کامل بفرستید برام جدید دانلود قالب مناسب جهت ارائه مستندات یه Template هستش که میبایست مستنداتتون رو توی اون بنویسید موفق باشید یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 :: 11:58 :: نويسنده : سامان نصیری
اگر شما از جلمه افراد باهوش هسیتدبگویید اشبتاه کجاست؟؟؟ 123456789 123456789 123456789 .... بر ادامه.... ادامه مطلب ... شنبه بیست و پنجم آذر 1391 :: 17:16 :: نويسنده : سعيده احمدﯼ
بعد از بیست ثانیه ، همه شکلک های یاهو رو می تونین تو صورتش ببینین ! . . . یکی از فانتزیام اینه که یه جا که خیلی شلوغه گوشیم زنگ بخوره بگم : آره ، آره ، حواستون باشه ؛ ” زنده می خوامش “ . . . روزى به لقمان هیچ نگفتند همینطورى ساکت نگاهش کردند آخر خودش خسته شد و گفت:از بى ادبان ! . . . ﯾﻪ ﺍﺧﻼﻕ ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﭘﺸﻪ ﻫﺎ ﺩﺍﺭﻥ ﺗﮏ ﺧﻮﺭﯾﻪ ﺷﻤﺎ ﻓﮏ ﮐﻦ ﻣﺚ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﻫﺎ ﺭﻓﯿﻖ ﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩﻥ، ﯾﻪ ﺳﻮﮊﻩ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﺮﺩﻥ ﻫﺸﺘﺼﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺭﻓﯿﻘﺎﺷﻮﻧﻮ ﻣﯽ ﮐﺸﻮﻧﺪﻥ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﭼﻪ ﺑﻼﯾﯽ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻣﯿﻮﻣﺪ … . . . هروقت دلم میگیره میرم سر پیانوم … بعدش میبینم عههه پیانو ندارم و برمیگردم رو میز ضرب می زنم ! . ادامه مطلب ... شنبه بیست و پنجم آذر 1391 :: 14:55 :: نويسنده : فرزاد محمدویسی
پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است پدر به نزد بيل گيتس مي رود
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد و معامله به اين ترتيب انجام مي شود نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزینید شنبه بیست و پنجم آذر 1391 :: 11:1 :: نويسنده : علی کلهر
شنبه بیست و پنجم آذر 1391 :: 10:51 :: نويسنده : علی کلهر
این کارت حافظه که ۳۳۳X CF نام گرفته است، ۱۰۰ گیگابایت ظرفیت دارد و همراه با مدل ۶۴ گیگابایتی خود وارد بازار شده است. پیش از این نیز نسخه ۴۸ گیگابایتی این کارت حافظه توانسته بود توجه همه علاقهمندان به حافظههای مجازی را در بازار به خود جلب کنند. آمار |
||
|
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک
|